تبليغاتX
عاشق همیــــــــــــــــشه تنها ...!!!
 
چقدر سخت است تنها بودن در ميان غريبه ها
 
 

آسمان آبی بالای سرم

و دریا در برابر چشمانم قرار دارند

و من کنار ساحل

به یاد تو قدم می زنم....

امواج خروشان دریا می آیند و باز می گردند

نامت را روی ماسه ها می نویسم...

موج بازیگوشی

نامت را پاک می کند

اما...

اما یادت را هرگز...!!!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:49  توسط غریـــب آشنا  | 

 

گاهي دلم مي خواد

 آنقدر فصلهاي زندگي ادامه داشته باشد كه من بتوانم تمام گمشده هايم را پيدا كنم

 وگاهي آنقدر دنيا برايم تيره وتار مي شود

 كه آرزو مي كنم...

زمين دهان باز كند و مرا ببلعد!

گاهي دلم مي خواهد با مداد رنگي هايم

 دست به آفرينشي تازه بزنم٬ بهاري ديگر بيافرينم و زمستاني ديگر.

گنجشك را شبيه درخت بكشم ودرخت را شبيه دريا

 ودريا راشبيه كوه و كوه را شبيه پروانه.

 وپروانه را شبيه عشق وعشق را شبيه تو.

و گاهي آنقدر دلتنگم و دلگير كه فكر مي كنم باغها سنگ شده اند

 و سنگها مثل حرفهاي تلخ، روح را مي آزارد!

 فكر مي كنم همه شيشه ها سياهند و همه آسمانها روي زمين افتاده اند

 وديگر هيچ بهانه اي براي نوشتن خطي به يادگار در دفترچه خاطرات وجود ندارد...

گاهي دلم مي خواهد صبح كه چشم باز مي كنم

 يك گيلاس رسيده باشم بر شاخه درختي كه در باغچه خانه توست!

 وهر روزكه از مقابل درخت مي گذري به من نگاه كني

 ومن با لبخند تو شيرين تر وسرخ تر از ديروز شوم.

گاهي دلم مي خواهد باران باشم وروي گيسوان تو ببارم

 و گاهي يك گل سرخ كه هر وقت اراده كني مرا بچيني و در گلدان بگذاري.

 همان گلداني كه همسايه هميشگي روياهاي توست!

 و گاهي احساس مي كنم تمام وجودم يك كوير گرم وسوزان است...

 كويري كه درخت را نمي شناسد و نمي داند نوشيدن جرعه اي از چشمه سار چه لذتي دارد.

گاهي آنقدر شادم كه همه چيز وهمه كس را به شكل گل مي بينم:

پدرم اقاقياست، مادرم رازقي

و برادرم گل سرخ است.

مدادم يك زنبق است كه عطر دره هاي شمال را دارد

و پيراهنم از مريم وياس است.

و گاهي آنقدر غمگينم كه نمي توانم تو را كه در ايوان روزهاي من نشسته اي،

 ببينم...!

 

 

  نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 19:28  توسط غریـــب آشنا  | 

 

سلام. بازم بعد از یه قرن پیدام شد.

خودم می دونم همتون به خونم تشنه هستین.

قبلا فقط شعر می نوشتم.

اما حالا می نویسم تا بفهمین چرا شعرامو تو وب لاگم دیگه نمی نویسم!

دلم خیلی گرفته٬ از اینجا تا خدا....

پارسال روز تولدم  ساعت ۱۰.۳۰ زنگ زد و گفت مامانی تولدت مبارک٬

 کلی خودشو لوس کرد و شعر خوند واسم

روز تولدش خواستم ساعت ۵ صبح تولدشو تبریک بگم ولی نشد

ظهر زنگ زدم بهش و گفتم نی نی جون تولدت مبارک

می تونستم تصور کنم قیافش چه جوریه و چه قدر داره انتظار می کشه

که مامانیش زنگ بزنه و بگه تولدت مبارک.

کلی کوچولو شد و مثل همیشه خودشو برام لوس کرد

گفت فکر کردم یادت رفته و کلی شاکی بودم

اما امسال....

امروز (۲۱ خرداد) تولدشه...

کاش بود....!!!!

کاش بود و می دونست که هنوزم مامانیش به یادشه

 دوسش داره و روز تولدش رو یادش نرفته...

اما....!!!!

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:56  توسط غریـــب آشنا  | 

 

سلام به همه. خوبید؟

منو به بزرگی خودتون ببخشید٬ واسه غیبت چند روزه ای که

تبدیل به چندین ماه شد.

 راستش وب لاگ نویسی رو کنار گذاشتم.

دیگه دوست ندارم به این دهکده ی به ظاهر بزرگ بر گردم

چون خاطراتی رو واسم زنده می کنه٬

که منو تا مرز جنون می بره...!!! از طرفی

شعرام همش بوی غم میده. 

می گن وقتی از طریق شعر می تونی حرفتو بزنی٬  می تونی هر حسی رو هم منتقل کنی

منم واسه این که حس نا امیدی رو که تو وجودم رخنه کرده

به دیگران منتقل نکنم دیگه بر نگشتم.

دارم همه شعرامو می نویسم٬ اگه اون قدر کامل شد که ارزش چاپ داشته باشه

حتما این کارو می کنم

و تقدیمش می کنم به نی نی ام که همه بهونم واسه زندگی و نوشتن

بود و هست و خواهد بود.

دعا کنید برام. چون همه محتاجیم به دعا...!!!

بعضی وقتا  بهم سر بزنید.

میام آپ می کنم تا احساس کنم هنوز زنده ام و نفس می کشم.

تا احساس کنم هنوز عاشقم و چشم به راهش

 واسه روزی که شاید برگرده.

یا حق!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:12  توسط غریـــب آشنا  | 

 

و نگاهت آرام مثل لالایی و خوابست مرا

عشق یا معجزه ای می خواهم!

من نمی خواهم که در این فرصت کم باز هم تکرار کنی...

« آبرو دارم من »

عشق یا معجزه ای می خواهم

من دلم می خواهد که تمام طوفان برسد

تا لب چشمان قشنگت

مرا دور کند.

تا ته قلبت ببرد غرق کند.

من دلم می خواهد تو نباشی آرام و نترسی از موج

تو بیا با باران باز هم

گریان باش!

تو بیا عاشق شو و نگو

« آبرو دارم من »

تو بیا با باران آبرو ریزی کن

نه!!!

نه غلط کردم من ...!!!!

من به آرامش چشمان تو قانع هستم!

لا اقل پلک نزن٬ لا اقل پلک نزن...

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 22:47  توسط غریـــب آشنا  | 

 

گفتم: « بمان! » و نماندی!

رفتی٬

بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!

گفتم:

نردبان ترانه تنها سه پله دارد:

سکوت٬

صعود٬

سقوط!

تو صدای مرا نشنیدی...

و من

هی بالا رفتم و هی افتادم!

هی بالا رفتم و هی افتادم...

تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم٬

ولی فتیلهء فانوس نگاهت را پایین کشیدی!

من بی چراغ دنبال دفترم گشتم٬

بی چراغ قلمی پیدا کردم

و بی چراغ از تو نوشتم!

نوشتم٬ نوشتم...

حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!

دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند

و می خندند!

عده ای سر بر کتابهایم می گذارند و رویا می بینند!

اما چه فایده؟

هیچ کس از من نمی پرسد٬

بعد از این همه ترانهء بی چراغ٬

چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟

همه آمدند٬ خواندند٬ سر تکان دادند و رفتند!

حالا٬

دوباره این من و

این تاریکی و

این از پی کاغذ و قلم گشتن!

گفتم: « بمان! » و نماندی!

اما به راستی٬

ستارهء نیاز و نوازش!

اگر خورشید خیال تو

اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند٬

این ترانه ها

در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟؟؟

 

  نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 23:40  توسط غریـــب آشنا  | 

 

نمی دانم چه دیدم در پیام تو

که قلب نازکم ناگه

گرفتار و اسیر دام عشقت شد.

دگر این چشم بیمارم

دگر این قلب تب دارم

تحمل ناورد آن سردی چشمان زیبایت.

نگاه من که در قلب چو سنگ تو ندارد هیچ اثر مبهوت مبهوتم.

اگر این عشق سوزان را

به یاری نگاه گرم و گیرایم نثار هر که می کردم٬

چو مجنون در پی من

زار و خسته راه می پیمود

ولی تو....

نمی دانم چه گویم؟

مگر تو قلب شاعر نداری؟ مگر تو شعر دل انگیز حافظ نمی خوانی؟

چرا دوری ز من ای آهوی غافل

چرا دوری؟

به یاری کدامین حس و شوری بگویم راز دل با تو؟

نه حـــتی قاصــدک ها٬ شـــاپرک ها٬ عــــطر لالـــه٬ بوی ژالـــه

تو را آگه نکردند.

خدا یاری دهد بر قلب بیمارم

امیدی را دهد هدیه

خدایا!

یاد او ز دل بردار

و یا این که

(( وصالش )) را به من بگذار....

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:47  توسط غریـــب آشنا  | 

 

از آینهء چشمانت٬ از بغض گلویت٬

از لرزش دستانت٬

از اشکهای بی دلیلت٬

یک جمله در ذهن روشنم نشست:

(( دلم شکست...!!! ))

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:54  توسط غریـــب آشنا  | 

 

 باز آن شب که صدای تهمت باد سخن چین

چوب رسوایی من را

در دو عـــالــــــــم مـــی زنـــــد...

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شــب که حرارت

در نفــوذ بی نهــــایت

از نگاه پر شرارت

می کــــند قلبــــم جدا

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شب که

دبور ســـرد نفرت

می زند بر صورتـــم چنگ

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شب که عطش

در وجودت حرف اول می زند

کودکی در کوچه ها

باز هم نی سواری می کند

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شـــب کـــه نـفـــــــس

در سینه حبس است و

هوس در یک قفس

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شب کــه

به یاد خاطــــرات زشـــت و زیبـــا

در پـــس چـشـــمان گیـرا

بوسه از نو کاشتم

می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم٬ عشق را باور کنم.

باز آن شب که

برایم قلب پر دردت تپید

می توانم تا سحر بی شک شکیبایی کنم

عاشـــقی را ســر کـــنم٬

عشق را باور کنم.

 

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:32  توسط غریـــب آشنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM